#پسرای_بازیگوش_پارت_344

بایه تشکر نشستو منم رفتم تو اتاقمو شروع کردم به برسی کردن الگوها....

مرجان"

از دیروز از اتاقم درنیومدم آقا جونمم اصلا براش مهم نیست ،زنده ام ،مرده ام...
فقط بیبی گاهی اوقات بهم سرمیزنه و غذا برام میاره.
دلم برای دریا کوچولوم تنگ شده،این چند وقت باهاش خو گرفتم،نگرانشم،دوستدارم ببینمش ،تو بغلم بگیرمشو سفت ببوسمش...
چند ضربه به در خورد.
تا قبل از باز شدن در، تو جام خوابیدمو پتو رو روی سرم انداختم ،مثلا خوابم...
صدای باز شدن در و بعدش صدای عصا زدن آقا جون روی سرامیکا اومد،متوجه شدم داره سمتم میاد ،تو رفتگیه تخت نشونگر این بود که پدربزرگ نشسته...
_میدونم بیداری،میخوام درباره ی، دریا باهات ص

حبت کنم.
مثل برق از جام بلند شدمو نشستم،تو چشماش نگاه کردم.
سرشو چرخوندو دستشو به عصاش گرفتو بلند شد و گفت:
_زمانی که حمیدو مژگانو از دست دادم ،باخودم عهد بستم ،تا زمانی که نفس میکشم ،ازت مراقبت کنمو نزارم کمبودی داشته باشی(سمتم برگشت) تا حالا اذیتت کردم؟خواسته ای داشتیو عمل نکردم؟
سعی کردم هم مادرت باشم هم پدرت،نمیدونم چه قدر موفق بودم،اما همه تلاشمو کردم.

همیشه خیرتو خواستم،با گریه هات ناراحت شدم ،با خندهات خوشحال...

romangram.com | @romangram_com