#پسرای_بازیگوش_پارت_343
_واااای ببخشید ،آخه اون موقع که مشغول....
یه نگاه بهم کرد تاببینه اجازه میدم بقیشو بگه یانه!که سریع بحثو عوض کردمو گفتم:
_پاتون خوب شد؟!
لپاش سرخ شدو سرزیر انداختو گفت:
_بله.
_خب دیگه برید سرکارتون.
همون طور وایساده بودو، بهم نگاه میکرد.
_چرا نمیرید؟
گوشه ی چادرشو گرفته بودو باهاش بازی میکرد
_خب باید چکار کنم،من چیز زیادی نمیدونم!
نگاهی بهش انداختمو اولین فکری که به ذهنم اومد این بود.
(چه جوری قراره باهاش کار کنم،وقتی هیچی نمیدونه!!!)
کمی توضیحات مختصر بهش دادمو ،کار با کامپیوترم بهش نشون دادم،بهش گفتم چجوری قرارارو باهام تنظیم کنه و آخرسرم کار تا تلفنو بهش گفتم ،اونم بادقت نگاه میکردو هر چند ثانیه یه بار سرتکون میداد.
سرتاپا نگاهش کردم هنوزم چادر سرش بود،بهش گفتم:
_باچادر راحتی؟!
نگاهی به چادرش انداختو گفت:
_بله راحتم.
_اوهوم،خب پس من میرم تو اتاقم شماهم اینجا بشینید(صندلیه،پشت میز منشیو براش عقب کشیدم)
romangram.com | @romangram_com