#پسرای_بازیگوش_پارت_338

اومدم پیش بابا،میخواست نوه شو ببینه،دریا خیلی زود با،بابا اخت شد!
میگن خــــون میجوشه ،پس راست میگفتن.
بالذت بهشون نگاه میکردم ،چقدر جای مامان خالی بود،اما اون رفته بود پی خوش گذرونیش،چه توقعی میشد داشت؟!
دریا بلندشدو اومد روی پاهام نشست.
باباهم اومدو روی مبل نشستو گفت:
چند روز دیگه تولد دختر گلمه میخوام یه تولدی براش بگیرم که دهن همه باز بمونه.
کمی خودمو جلو کشیدمو باتعجب گفتم:
_پس مرجان چی؟میخواید بگید دریا نوه تونه؟!
بابا لبخندی زدو گفت:
نامه های اداریشو انجام دادم ،مرجان مجبوره که باتو ازدواج کنه،حتی اگرم خودش نخواد ،قانون مجبورش میکنه،چون مشتاقی گفته حتما بایدتو باهاش ازدواج کنی!
رفتم فکر،مرجان هیچ وقت بامن ازدواج نمیکنه،از علاقه اش به فرهاد باخبر بودم نمیخواستم دوباره بهش ظلم کنم.
بابا_میلاد چرا ناراحتی؟
سرمو بالاآوردمو گفتم:
_مرجان هیچ وقت به این ازدواج حاظر نمیشه من مطمئنم!
نگران نگاهم کردو دستشو رو دست گذاشتو گفت:
_همه چیز درست میشه،من پشتتم پسرم همیشه...
نگاه قدرشناسه ای بهش انداختموگفتم:
_ببخشیدم،بابت تمام ناسپاسیام..


romangram.com | @romangram_com