#پسرای_بازیگوش_پارت_337
دست مشت شدو ،درد عمیقی که این دختر تو وجودم انداخت تو خودم غرق....
لعنت به این گذشته ی لعنتی
چشمام میسوخت ،از بغضی که راه گلومو بسته بود ،بغض لعنتی رو قورت دادم.
صورتشو برگردونده بود،اما مطمئنم اشک صورتشو خیس کرده...
از میون نفس نفس زدنای حرصیم دستمو تاکید بار تکون دادمو گفتم:
_من دیگه اون آدم سابق نیستم،چرا نمیخوای اینو باور کنی؟من از گذشتم دست برداشتم توام ،فراموش کن تمام بدیامو،بیا دوباره شروع کنیم؟
باچشمای قرمزش نگاهم کردوگفت:
_میدونی چرا ازدواجم بهم خورد؟!
به علامت منفی سرمو تکون دادم
_چون حقیقتو گفتم از زمانی که برای اولین بار تو دانشگاه دیدمت همون موقع که عاشقت شدم،اولین پسری بودی که بهت دل بستم ،پابه پات اومدم،فکر کردم عشق اینه که باهات باشم تا تهــــش!(نفس عمیقی کشیدو سرشو پایین آورد)همه ی ایناروبهش گفتم حتی بهش گفتم دختر نیستم!
تنها جوابش بهم یه خداحافظی بودو یه کلام که ما به درد هم نمیخوریم،اون روز خورد شدم ،آرزوی مرگ کردم هم برای تو هم برای خودم،تو حتی حق انتخابم از من گرفتی،حالا چطور دم از آینده ی خوب میزنیو فراموشیه گذشته ای که هیچ وقت سایه ی نحسشو از رو سرم برنمیداره،ها؟!
چشمام تو صورتش درگردش بود،بــــد کردم ،تو دلم به خداگفتم،این مجازاتیه که برام قرار دادی؟
به ولاه که نمیتونم تحملش کنم!
نگاه آخرو سمت خونه رفت ،میون راه دستی بلند کردو گفت،جوابم منفیه ،دیگه نزار بادیدنت انقدر زجر بکشم.
پاهام خشک شد،بدنم یخ زد از این همه نفرتو سردی.
میلاد"
romangram.com | @romangram_com