#پسرای_بازیگوش_پارت_336
توی حیاط،روی تخت چوبی نشسته بودیم ،هیچ کدوم حرفی نمیزدیم ،پریچهر به کاشیهای حیاط خیره بودو هر چند ثانیه یک بار پاشو تکون میداد.
نفسی بیرون دادم که به حالت بخار شد...
باید حرف میزدم باید مزه ی دهنشو میفهمیدم!
_پری؟!
سرشو بالا گرفتو سوالی نگاهم کرد.
لبخندی بهش زدمو گفتم:
_نمیخوای هیچی بگی؟
تکونی به پاش دادو گفت:
_حرفی برای گفتن ندارم!
_مثل گذشتها دوستم داری؟
پاهاش از حرکت ایستاد،ثانیه ای صبر کردو با غمی که درصداش بود گفت:
_نــــه،خیلی وقته که یادو خاطرتو از تو ذهنم پاک کردم ،همونطور که تو منو از زندگیت پاک کردی!
خودمو جلو کشیدم تا تو آغوشش بگیرم ،اما یکدفعه بلندشدو مثل آتشفشانی ،فوران کرد،دستاش مشت بودو ابروهاش گره خورده!
_ازت متنـــفرم ،متنفر،تو روحمو کشتی از دوستداشتنم سو استفاده کردی،کاری کردی نتونم مثل بقیه دخترا عادی زندگی کنم،کاری کردی شکست بخورم ،قلبمو شکستی به معنای واقعی...
حالا اومدی دم از ازدواج میزنی ؟فکر میکنی من به تو اعتماد میکنم؟از کجا معلوم مثل گذشته ،وقتی ارضا شدی،مثل یه آشغال ازتوی خونه بندازیم بیرونو بگی هری!
مثل خودش بلندشدم عصبی بودم،درحــــد انفجار،گوشام مثل بوق قطار سوت میکشید ،دستمو بالاآوردم تا بکوبونم روی صورت دخترکی که،فرق مـــن،گذشتو رو با مــــن الان نمیفهمید!
بابالا اومدن دستم جیغ خفیفی کشید ،دستمو توی هوا نگهداشتم
romangram.com | @romangram_com