#پسرای_بازیگوش_پارت_332
_باید همزمان باهم بخوریم.
باشه ای گفتمو باترسو لرز فنجونو بالا آوردم تا بخوردم ،نگاهمم به امیر بود ،چشماش از خوشحالی میدرخشید.
هــــــه،مونده تا منو بشناسن!
همزمان باهم خوردیم ،حالا بزارید از عکس العمل امیر براتون بگم.
اول لبخند،بعد کمی اخم ،بلندشدو تمام قهوشو تـــــف کرد رو میز ،شروع کرد سرفه کردن ،از میون سرفه هاش گفت:
_ایــ....ن،چـــ....ه،زهر مـــ..اری بود دادی بــــ...ه خــ.....ــوردم!
خنده ،اَمونو بریده بود ،نمیتونستم جوابشو بدم آخه خیلی تغییر قیافش مضحک بودن فنجونو از توسینی برداشتو سمتم پرت کرد ،روی انگشتم خورد که نفسم بند اومد.
انگشتمو سفت گرفتمو شروع کردم به آخو اوخ کردن...
خیلی دردم اومده بود...
امیرم دست به کمر بااون لبخند مسخرش بالاسرم وایساده بود،این بیشتر حرصیم میکرد.
بادرد صورتمو جمع کرده بودم...
آخ خیلی درد میکرد،دستمو باز کردم تا انگشتمو ببینم که دیدم حسابی ورم کرده.
تواین یه دقیقه؟!
امیرم بادقت به انگشتم نگاه میکرد ،البته بادهن باز .
قیافمو کج کردمو گفتم:
_الان به چی نگاه میکنی؟زدی انگشتمو قناس کردیلبخند شگونتم میزنی!
امیر کنارم نشست،رنگ صورتش برگشته بود.
_بیا ببرمت بیمارستان!
romangram.com | @romangram_com