#پسرای_بازیگوش_پارت_331

رضا"

امیر روی کاناپه نشسته بودبا فیگور خاص خودش روزنامه رو ورق میزد،شدیدا کرمم لول افتاده بود،امیر علی که دپرس بود،میلادم که کلا شده بود یه پا حاجی براخودش ،همـــــچین تسبیحو تو دستش میچرخوند هر کس از گذشتش خبر نداشت فکر میکرد چه عابد و زاهده!
بیخیال از اینا بگذریم،سخن دوست خوش تر،است...
ای جـــــون چی گفتم.
توی قهوه ساز،قهوه درست کردم ،وقتی آماده شد ،دوتا فنجون از تو کابینت بیرون آوردمو پرشون کردم....
حالا وقت انجام نقشه بود،توی یکی از فنجونا کلی نمک ریختمو باقاشوق هم

زدم خواستم فلفلم توش بریزم که پشیمون شدم،چون ممکن بود دونه های قرمز فلفل مشخص بشه.
بایه لبخند عمیق وارد پذیرایی شدمو سینی رو روی میز گذاشتم ،ترتیب فنجونا رو جوری چیدم که قهوه ی سالم جلوی امیر بود.
زیر چشمی نگاهم کردو بعد ،روزنامه رو کنار گذاشت ،نگاه دقیقش بین فنجونای قهوه ،و من درگردش بود.
_چه مهربون شدی!
چند بار پشت سرهم پلک زدمو قیافمو لوچ کردمو گفتم:
_من همیشه مهربونم ،عــــــزیزم.
نگاهش شکاک بود منم استفاده کردمو فنجون قهوه ی سالمو جلوش گرفتمو گفتم:
_نمیخوری؟خیلی زحمت کشیدما؟
باپوزخند نگاهم کردو فنجونی که نمک ریخته بودمو برداشتو گفت:
_من اینو میخورم ،توام باید از همین فنجونی که دستته ،بنوشی!
منم الکی قیافمو ترسیده نشون دادمو با تته،پته،باشه ای گفتم:

romangram.com | @romangram_com