#پسرای_بازیگوش_پارت_330
مثل این پسر ای خوب، سربه زیر نشسته بودمو به حرف های بزرگترا گوش میدادم ،بابا که حسابی با پدر پریچهر اخت شده بودنو ،همش درمورد سیاستو کار حرف میزدن ،مامانم که از خجالت مامان پریچهر دراومده از بس که درمورد،دست پختش برای این بنده خدا تعریف کرد.
از اون موقع که اومدیم پریچهرو ندیده بودم ،زیر چشمی دور خونه ی نچندان کوچیکشونو نگاه میکردم،بلکا اثری ازش ببینم ،یه نگاه مفهومی به مامان انداختم که خودش فهمید باید مجلسو تو دست بگیره.
مامان_خانوم غفاری ،پس این عروس گلمون کی قراره برامون چایی بیارن!
_چــــشم الان صداش میزنم ،من پاشم برم تو آشپزخونه ببینم چه خبره.
دست به دسته ی مبل گرفتو بلند شد...
من نزدیک مامان نشسته بودم سرمو نزدیک بردمو گفتم:
_مامان زود باشید دیگه چه قدر لفتش میدید؟!
مامانم یه چشم غره ی توپی بهم دادو گفت:
_خجالت بکش بچه.
هــــا؟!از چی خجالت بکشم؟!الان این چی بود مامان گفت!
خواستم یه چیزه دیگه به مامان بگم که ،پریچهر سینی به دست وارد سالن شد...
سلام بلندی دادو سینیه چاییو میچرخوند،دقیق شدم روش ،کت دامن مشکی پوشیده بود،با شال حریر سفید ،زیبا شده بود مثل همیشه.
بابا بادقت نگاهش میکرد،لبخندی که به لب داشت نشونگر این بود که خوشش اومده.
پریچهر سینیه چایی رو،جلو مامانم گرفت،مامانمم،ماشاالله ی، زیر لب گفت،که گونه های پریچهر گل انداخت.
آخرم سینی رو روی میز گذاشت...
پــــــس من چـــــی؟!
مگه من آدم نبودم؟!
romangram.com | @romangram_com