#پسرای_بازیگوش_پارت_329
سرشو پایین انداختو گفت:
_تومور بدخـــیم.
زدم تو سرمو گفتم:
_وااااای خـــــدا!
شونهاش میلرزید ،کنارش نشستمو مردونه تو آغوشش کشیدم.
_میلاد حالا چکار کنم؟!(باگریه میگفت)از الان دلتنگشم ،شبا موقع خواب کنارش میشینمو نفس هاشو میشمارم،میترسم که پرواز کنه،میترسم دیگه چشماشو باز نکنه...
میلاد میتــــــرسم.
میلاد از این به بعد تو نمازات مامانمو دعا کن،دعــــا کن...
پا به پاش گریه کردم ،من به بدبختیه خودمو اون به بدبختیه خودش...
من برای دل عاشقم گریه کردم ،که بد کرد به زندگیه معشوقم.
اونم گریه کرد برای مادری که،فقط چند وقت دیگه مهمون این دنیا بود!
وقتی بابا عکسای کوچیکیمو که همراه با مرجان انداخته بودمو نشونم داد،هـــــری دلم ریخت ،همبازیه بچگیام ،دختری که همیشه نقش زنمو میون بازیهامون داشت ،همین مـــرجانیه که ظلم کردم در حقش.
حالا دلیل این تفاوتش بابقیه ی دخترایی که درزندگیم درحال رفت و آمد بودنو میفهمیدم...
دوست داشتنش،برام عجیب بود ،خواستنش عجیب تر....
تمام این دوستداشتن ها ریشه داشت دذ خاطرات کودکی ،از همون زمان هایی که عشق فقط در بازی های بچگیمان بود.
حسین"
romangram.com | @romangram_com