#پسرای_بازیگوش_پارت_328

منم کنارش نشستمو گفتم:
_مگه ماباهم رفیق نیستیم؟!
لبخندی زد...
_بیخیال میلاد!
_باش بیخیال...
دستای دریارو توی مشتش گرفتو گفت:
_تاحالا شده دلت بخواد به گذشته برگردی؟!
آره خیلی دلم میخواست ،به گذشته برمو ،خیلی کارا که نکردمو انجام بدم ،خیلی از کارهای اشتباهی رو که انجام دادمو انجام ندم ،دوست دارم به اون شبی که مرجامو...
ََاَاااه کاشک میشد به گذشته سفر کرد.
امیر علی نفسی گرفتو گفت:
_دوست دارم به گذشته ام برگردم همون موقع هایی که تنها دقدقه م خرابیه ماشین کوکیم بود،تنها دل خوشیم ،جمعه هاو فوتبال بازی بارفیقای محلی بود،این حــــجم از سختی رو نمیتونم تحمل کنم ،این که ،یکی که باتمام وجود میخوامشو بگن مدت زیادی زنده نیستو نمیتونم تحمل کنم ،میلاد تو این یه هفته پیر شدم ،موهای روی شقیقه ام سفید شده ،حالا! تو این سن!؟
به شقیقه اش نگاه کردم ،تازه متوجه ی تغییر رنگش شده بودم
دستی روی شونه اش گذاشتمو گفتم:
_اتفاقی افتاده؟!
همونطور که بهم خیره بود اشکی از گوشه ی چشماش چکیدو گفت:
_مامانم داره ومیمیره...
چندحالت بهم دست داد،تعجب،ترس و دلتنگی...
جمع این سه تا شد یه جمله ی پرسشی:
_چی میگی امیر علی؟

romangram.com | @romangram_com