#پسرای_بازیگوش_پارت_327
از پریچهر شماره ی پدرشو گرفته بودو بابا بهشون رنگ زد،امروز احساس سرزندگی میکنم،احساس زنده بودن...
کنار گل فروشی می ایستمو گلی که سفارش داده بودمو میگیرم ،عجب بــــویی،گل رز قرمز ،واقعا زیبا بود.
قبل از این که به ماشین استارت بزنم ،چشمامو بستمو از ته دل ،دعا کردم و امام رضا رو قسم دادم پریچهرو مال من کنه و سختیارو از جلوی پامون برداره!
برای اولین بار ،یاد خدا رو تو وجودم حس کردم ،ماشینو روشن کردم،پــــــیش به سوی روزی خــــوب.
میلاد
دریا رو توی گهواره اش گذاشته بودم و تکونش میدادم،به مرجان فکر کردم،اونم حتما حس و حال این چند روز منو داره..
شبهایی که تاصبح بیدار میموندم،شبهایی که از فکر به دریا خو
اب از چشمام دور بود...
سر به آسمون میگیرموخدارو شکر میگم .
دریا توی خواب،لباشو تکون میداد خیلی بانمک شده بود،دلم میخواست،لپای توپولوشو گاز بگیرم...
درباز شدو امیرعلی اومد داخل ،حالت صورتش خیلی غمگین بود ،خستگی از چشماش میبارید...
باتعجب نگاهش کردم .اما اون نگاهش فقط به دریا ی غرق درخواب بود.
سلام آرومی دادو کنار گهواره ی دریا نشست.
_چته چرا انقدر گرفته ای؟
سرشو بالا گرفتو گوشهای لبشو به نشونه ی ندونستن پایین آورد.
_هیچی بیخیال.
romangram.com | @romangram_com