#پسرای_بازیگوش_پارت_325
حسرت میخورم ،از رگی که زده شد ،پشیمونم ،هنوزم یاد و خاطره ی اون صحرا ذهنمو قلقلک میده ،اون مرد روحانیو ،پسرک زانو زده ،موبرتنم سیخ میکنه ،شاید قبل ترها انقدر از خدا نمیترسیدم...
ذهنم پیش دریا رفت ،غذاخورده؟
شیرخورده؟
خوابیده؟
واقعا مادربودن،چه قدر شیرینه.
لبخندی روی لبم نشست ازاین حسه دلنشین.
حسین"
کتو شلوارمو از تو کاورش بیرون آوردم،همه چی آماده بود،پدرو مادر مثل همیشه پشتم بودن،راضی شدن به این ازدواج ،پیراهن سفیدمو از تو کمد بیرون آوردم و تنم کردم ،خیلی شوق و ذوق داشتم ،خیلی به آینده امیدوار بودم.
همونطور که دکمه های پیراهنمو میبستم آهنگیو زیر لب زمزمه میکردم.
رضا مثل همیشه بدون در زدن وارد شد.
شوتی زدو شروع کرد به کف زدن.
_اوووف،عجب چیزی شدی!
بوسی ازتوی آیینه براش پرت کردم...
خواستم شلوارمو عوض کنم که دیدم رضا مثل وزق بهم نگاه میکنه.
_برو بیرون میخوام شلوارمو عوض کنم.
لبخندی زدو گفت:
romangram.com | @romangram_com