#پسرای_بازیگوش_پارت_324

صدای اسازدن آقا جون اومدو بعدم یه اخم عجیب رو پیشونیش ،جدیدا هروقت فرهاد میومد،اینجوری میشد.
_لازم نکرده جایی بریش ،هروقت خودش بخواد بچه رو میاره ،دااااشتم مـــــیـترکیدم...
فرهاد کتشو تنش کردو خواست بره که آقاجون گفت:
_فقط درمواقع ضروری بیا!
چشمام داشت از حدقه بیرون میزد ،واقعا این آقا جون بود؟!
فرهادم بایه چشم و سربه زیر از خونه بیرون رفت..
نگاهی از سرحرص به آقا جون انداختمو سمت اتاقم رفتمو درو پشت سرم محکم بستم.

اَخ اینم شد زندگی؟
دیگه داشت کُفرم درمیومد ،اصلا آقاجون حق نداره که با فرهاد اینجوری برخورد کنه,...
آقا جون یادش رفته که فرهاد همونی بود که موقعی که حالم خوش نبود مثل پروانه دورم میچرخید ،من همه چیزو میدیدم ،همه ی حرفارو میشنیدم ،اما حوصله ی جواب یا نگاه کردن نداشتم...
نمیخواستم حرف بزنم ،نمیخواستم به نگاه هایی که بهم میشد نگاه کنم ،میترسیدم...
میترسیدم ،از بازخواست...
از آقاجون ،که همیشه مواظب بود خطا نرم...
خونه ی اون زن کولی، امن ترین جابود برام ،از همون موقع فهمیدم که نباید حرف بزنم ،فهمیدم لال بشمو کور،تا سوالی ازم پرسیده نشه و امنیتم تضمین...
این گوشه گیری و حرف نزدن و ترسی که میلاد به جونم انداخته بود ،شد،عادت ،شد روزمرگی ...
وحالا دیگه ازاون روز مرگی خسته شدم،میخوام یه زندگیه عادی داشته باشم ،پیش اونی که دوستش دارم...
فــــــرهاد...
دوست بچگیم...

romangram.com | @romangram_com