#پسرای_بازیگوش_پارت_322

از عشقش نسبت به خودم سواستفاده کردم
شاید حسم مال زمانای قدیمه ،همون موقع که از کاری که باهاش کردم پشیمون شدم،اون موقع جدیش نگرفتم ،اما الان،موقعی که فهمیدم قراره ازدواج کنه و مرده دیگه ای تو آغوشش بگیره ،حسود شدمو حسرت خوردم...


امیر"

تواتاقم دراز کشیده بودم ،که سرو صدای بچها بلندشد ،دوباره چی شده؟!
از اتاق بیرون زدم و ....
وااااای ،دریـــــــا ،جلو رفتمو از تو بغل میلاد کشیدمشو سرشو روی سینم گذاشتمو چند تاماچ آبدار روی سرش زدم ،چه قدر دلم براش تنگ شده بود،رضا اومد جلو تا از بغلم درش بیاره که خودمو تکون دادم دستش بهش نرسه..
رضا_بدش باو یه دقیقه ،دلمون براش تنگ شده!
حسین_امیر چرا مثل بچها اینجوری میکنی؟بدش باو...
تا خواست بگیرش ،دریارو به خودم فشار دادمو شروع کردم به فرار کردن ،دریاهم قهقه میزد حسینو رضا هم سعی داشتن ازتو بغلم درش بیارن ،اما موفق نشدن

امیرعلی"

تو خیابونا قدم میزنم،هوا بس ناجوانمردانه ســــرده...
هــــه،چه چیز مسخره ای!
دستامو بیشتر توی جیبم فرو میکنمو به حرفای مامان فکر میکنم...
درخواست سنگینی ازم داشت ،میگه آخرای عمرمه باید حلالیت بطلبم،ازهون دختری که من عاشقش بودم،سرمو روبه آسمون میگرمو نفسمو بیرون میدم.

romangram.com | @romangram_com