#پسرای_بازیگوش_پارت_321

_الو؟!
.

_چرا انقدر زنگ میزنی ؟بابام بهم شک میگنه.
_چرا جوابمو نمیدی ،ها؟شاید کار واجب باهات داشته باشم!
_خب بگو کارتو!
_شماره ی باباتو بده کارش دارم
(داد زد)
_بابابام چیکار داری؟!
_میخوام ازش ،خاستگاریت کنم.
چند ثانیه چیزی گفته نشدو سکوت بود ،که یکدفعه ،پریچهر مثل بمب ساعتی ترکیدو شروع کرد دادو فریاد زدن
_فکر کردی من خرم؟نقشه ی جدیدته؟مگه من لاشیم ،که بخوام دوباره باتو باشم ،اون دفعه ام حماقت کردم،از سر عشق حماقت کردم مگه مـ...
نزاشتم بیشتر حرف بزنه و منم مثل خودش شروع کردم باصدای بلند حرف زدن
_خفه شو احمق حرف دهنتو بفهم،دفعه ی اخرت بود به خودت گفتی لاشی،احمق ،میخوام برای ازدواج بیام جلو،میخوام باخانواده جلو بیام،به خاطر تو ی خر حاظرم جلوی همه وایسم اون وقت تو...!
نفس نفس میزدم ،احساس میکرد از حرارت سرم، مغزم درحال پخته شدنه...
اونم نفس نفس میزد
_تو که منو دوست نداشتی،توکه مثل یه تیکه آشغال بعداز این که کارت باهام تموم شد انداختیم دورو رفتی سراغ یکی دیگه،حالا اومدیو میگی میخوای بیای خواستگاریم!
خودمم نمیدونم ،از کی انقدر برام مهم شده بود ،از کی دوسش داشتم ؟
قدیما بهترین دختر دانشگاه بود ،به هیچ پسری پا نمیداد ،خیلیا رو سرش قسم میخوردن،اما من این چیزاحالیم نبود ،متوجه ی نگاهای خاصش بودم ،از همین نگاه استفاده کردمو به خودم وابستش کردم ،فقط سریه شرط بندی،فقط به خاطر یه شرط بندیه احمقانه ،تو خونه کشوندمشو....

romangram.com | @romangram_com