#پسرای_بازیگوش_پارت_320

از رویا بیرون اومدو یه لیوان شربت برداشم.
کلی با آقای حبیبی صحبت کردم ،اما هرچی منتظر شبنم شدم که بیاد بیرون نیومد ،من بیخیال شدمو با یه خداحافظی خوشحالشون کردم

حسین"

روبه روی پدرو مادرم نشسته بودم ،گفتنی هارو گفتم،از حالت چهرشون هیچی معلوم نبود،نگاهی به پدر انداختم سخت تو فکر بود ،حالتش مثل چند سال پیش بود همون زمان که از این خونه رفتم...
مامان_خانوادشون اصل و نسب دارن؟!
بابا_نه اصل نصب زیاد مهم نیست ،وضعیت شغلیه پدرش چه جوریه؟
وای دوباره این دوتا شروع کردن ،الان دهنمو صاف میکنن،روبه مامان گفتم:
_هیچ کدوم از این چیزایی که شما میگید برام مهم نیست،من این دخترو میخوام ،حرف اولو آخرمم همینه ،یااین دختر یا تاآخر عمر ازدواج نمیکنم..
از جام بلندشدمو رو به بابا گفتم:
_بیستو خورده ای سال مثل بچتون ازم مراقبت کردین ،الانم ازتون میخوام مثل یه پـــدر برام برید خاستگاریه دختر مورد علاقه ام،بهش فکر کنین،من برای فرداشب قرار خاستگاریو میزارم،اگر باهام بیایدو پشتم باشید خیلی خوشحال میشم اما اگه نیاید..
انگشتی که تاکید میکردو پایین آوردمو نگاه آخرو به جفتشون انداختم.
منتظر جوابشون نشدمو از خونه زدم بیرون، مورور خاطرات گذشته ،زخمی رو که روی قلبم بودو تازه میکرد ،زمانی که فهمیدم ،پدری که به جز مهر پدری ازش چیزی ندیدم ،تنها همسر مادرم بود!
هــــــه ،پدرم ،همون زمان که مادرم منو متولد کرد ، همراه بازنی که مادرم هیچ وقت اسمشو نگفت ،به آمریکا میرن ،پسرعموی مادرم ،از بچگی عاشقشه ،این میشه یه پوئن مثبت براشو،دل مامانو میدزده و میشه همسرش ،پسر بزرگ خانواده بودم ،این راز بین ما سه نفر بود ،و برادر و خواهر کوچیک ترم هیچی دراین مورد نمیدونستن ،البته رابطه ی چندان راحتی با خواهر برادرم ندارم ،تنها دوستی که دراین خانواده دارم ،فقط و فقط امیر علیه...
انقدر فکر کردم که اصلا متوجه نشدم رسیدم جلوی درخونه ،قبل از این که بالابرم ،شماره ی پریچهرو گرفتم ،چندین بار اما جوابمو نداد.
باحرص پیامی براش تایپ کردمو سند کردم
(اگه جواب ندی میام جلو خونتون )
به ثانیه نکشید که خودش زنگ زد ،منم رو هوا گرفتموجواب داد...

romangram.com | @romangram_com