#پسرای_بازیگوش_پارت_319
_اون که بعـــله ،روحانی که فعلا کلید دستشو...اوهـــومو اینا
بعدش یه لبخندم زدم..
دوباره خندید!
_اون روحانی منظورم نبود عزیرم ،منظورم طلبه...
_طلبه!!!!از کی طلب دارید بگید من صافش کنم.
دیگه ازخنده سرخ شده بود میون خنده گفت:
_هزار ماشاالله،من هر چی میگم شمایه چی تو آستین دارید.
آستینامو نگاه کردمو باحالت گیجی گفتم:
_من که هیچی تو آستین ندارم حـــاج آقا!
دیگه نمیدونست چی بگه ،یه لبخند ملیح رولبم نقش بسته ،باچشم اشاره ای به اَباش کردمو گفتم:
_اگه آخوند نیستید پس این چیه؟!
بانوک انگشتاش اَباشو گرفتو گفت:
_اینو یکی از دوستام از کربلا برام آورده ،به خاطر همین میپوشمش.
_آها
حاج خانوم بایه سینی شربت اومدو حاج اقاهم بلندشدو سینیو گرفت ،یکمم بین خودشون پچ و پچ کردن ،نفهمیدم چی گفتن ،اما پیش خودم تصور کردم حاج خانوم به حاج آقا گفت:
_اوووا حاج آقا چراشما بلند شدی؟
حاج آقا_زن،زشته جلو یه مرد غریبه خم و راست بشی،موهاتو بکن تو(باتشر)
حالا حاج خانوم بیچاره یه تارموهاشم بیرون نیستا!
_بردارپسرم.
romangram.com | @romangram_com