#پسرای_بازیگوش_پارت_317
نزدیکشون شدمو گفتم:
_نه تصادف نکردن ،توشرکت،پاشون پیچ خوردو خوردن زمین.
نگاهی به دخترش کردو گفت:
_آره بابا؟!
اونم سرشو مظلوم تکون داد..
_مگه شبنم خانوم نگفتم،توراه رفتن بیشتر دقت کن؟!
شـــبنم؟عجب اسمی مثل خودش زیباست...
مرد نگاهم کردو گفت:
_خیلی جوون مردی پسر بیاید داخل ،تا از خجالتتون دربیایم!
لبخندی زدمو از خدا خواسته وارد خونشون شدم ،شبنمم با تکیه به پدرش وارد خونه شد...
اُووووفی عجب حیاط نقلیو باصفایی،میچسبه یه منقل بزاریو ،جوج به سیخ بزنیو کباب کنی ،گوشه ی حیاط یه باغچه ی خیلی کوچیک بود که تنها یه درخت،توت داشت...
بایاالله یاالله گفتن آقا آخونده وارد خونه شدیم ،خونه ی آخوندا اینجوری بود؟!
چه تروتمیز وشیک ،ایول باو...
_بفرما پسرم بشین...
نزدیکترین مبلی که بود نشستمو ،چشم چرخوندم دور خونه ،زیاد بزرگ نبود،اما به نظر میومد مادرخونه خیلی باسلیغه است چون تزئینات،فوق العاده بود...
باباآخونده ،شبنمو توی اتاقی بردو خودش برگشتو کنار من نشست...
_خب،خوش اومدی بابا...
_ممنون
romangram.com | @romangram_com