#پسرای_بازیگوش_پارت_315
_دست بهم نزن!
_ اِاااا،چرا جیغ میزنی ،میخوام ببینم چیت شده؟!
به زور از جاش بلندشدو بادردایستادو گفت:
_خوبم.
خواستم زیر بازوشو بگیرم که قدم عقب گذاشت ،این چرا اینجوریه؟حالیش نیست،میخوام کمکش کنم؟!
خواست از شرکت بیرون بزنه ،که سریع رفتم بندوبساتمو جمع کردمو همزمان باهاش از شرکت بیرون زدم ،باهم سوار آسانسور شدیموو روبهش گفتم:
_آدرس خونتونو بده تا برسونمت.
سرشو بالا گرفتو نگاه کوتاهی بهم انداختو گفت:
_نه ممنون خودم میرم.
آسانسور ایستادو زودتر ازش بیرون اومدو در و براش نگهداشتم تابیاد بیرونو بهش گفتم:
_خودم میبیرمت،الان هوا تاریکه ،خطر ناکه!
اوووهوع،چه فردین شدم ،تودلم یه بوس براخودم فرستادمو ،مثل این بادیگاردا دستمو بازکرده بودمو دور اون دختر گرفتم.
نگاهم کردو باخجالت سرشوپایین انداخت.
اولش قبول نکرد،و سوار ماشین نشد،نمیزاشت برسونمش ،کلی دروغو و کلی داستانای وحشتناک ،که الان هوا تاریکه و مزدوراتو کمینن تا تورو سوارکننو از این حرفا کلی ترسوندمش تا سوار ماشین شد...
آدرس خونشونو گفت ،محله ی متوسطی بود،پخش ماشینو روشن کردمو آهنگ مورد علاقمو پلی کردم ،هراز گاهیم نگاهش میکردم ،از درد به خودش میپیچید ،باخودم فکر کردم بهتر نبود اول ببرمش بیمارستان،اما بعدش بیخیال شدم،تحویل باباش بدم بهتره ،سرصحبتو باز کردمو گفتم:
_چندسالتونه؟
_نوزده،تازه دیپلممو گرفتم.
_خیلی زود نیست برای کار کردن؟!مگه دانشگاه نمیخواید برید؟!
_چرا،دارم میخونم برا کنکور،رشتم معماریه ،میخواستم با محیط کار معماریا آشنا بشم.
romangram.com | @romangram_com