#پسرای_بازیگوش_پارت_314

_بفرمایید.
برگه رو از دستش گرفتم،و گفتم:
_میتونید جلوتونو ببینید؟
تعجب زده گفت:
_بــــله؟!
_آخه روسریتون جلوی چشماتونو گرفته ،نگرانتونم.
زیر لب یه چیز گفت که متوجه نشدم...
از پشت میز بلند شدمو کنارش نشستم ،جستی به عقب زد ،اما من جلوتر رفتمو سرمو بهش نزدیک کردمو،گفتم:
_چیزی گفتید متوجه نشدم؟
سرشو بالا گرفت...
وااااای عجب چشمایی،یک آن روح از بدنم جدا شد ،چقدر خشگل بود ،چشمای مشکی بامژهای بلندو پر...
لباش تکون میخورد اما من اصلا متوجه حرفاش نبودم...

از جاش بلندشدو خواست بره بیرون که توی یه موقعیت انتحاری بلندشدمو جلوش ایستادم ،اونم ترسیدو عقب کشید ،من من میکرد...
_من بایـــ...د بــ...رم.
نگاهش میکردم تادوباره چشماشو ببینم ،سرمو پایین تر بردم تا ببینمش ،ما اون برداشت دیگه کردو باکیفش زد بهمو کنارم داد...
سریع از تو اتاق بیرون رفت ،پاش پیچ خوردو تــــلپ افتاد روی زمین ،کنارش نشستمو هول زده گفتم:
_حالتون خوبه؟
مچ پاشو گرفته بود ،خواستم مچ پاشو ببینم که باجیغی که زد بند دلمو پاره کرد...

romangram.com | @romangram_com