#پسرای_بازیگوش_پارت_313
رضا"
اووووف،خسته شدم،چه قدر مراجعه کرده بودن،خودکارو روی میز پرت کردمو کشو قوسی به بدنم دادم،از صبحه درگیر این منشیام...
از پشت میز بلند شدم،پیراهنم نامرتب از شلوارم دراومده بود،جلو میز رو به در وایسادمو شلوارمو دادم پایین تا پیراهنمو درست کنم ،که چشمتون روز بد نبینه ،یه دختر چادری ازونا که روسریشون تارو چشمشون میاد سربه زیر اومد داخل،چون سرش پایین بود اول شلوار پایین اومدو دید و جیغ خفیفی کشیدو از اتاق بیرون رفت..
این از کجا اومده بود،وقت اداری که تموم شده بود ،سریع شلوارمو مرتب کردمو از اتاق بیرون زدم ،دختر بیچاره روی صندلی نشسته بودو سرشو روآسمون گرفته بودو یه چیزایی میگفت ،انگار که داشت استغفار میکرد...
یه اخمی چاشنیه صورتم کردمو صداش زدم...
_خانوم؟!
ترسیدویکدفعه از جاش بلندشدو حول زده گفت:
_بله؟!
_کاری داشتید اومدید؟
_برای آگهی که داده بودید...
نزاشتم بقیه ی حرفاشو بزنه و گفتم بیا تو اتاق...
خودمم رفتم پشت میز نشستم.
اونم اومدو جلوی میز ایستاد.بهش گفتم روی صندلی بشینه و برگه ی پذیرشو دادم تاپر کنه ،خیره نگاهش میکردم اونم دستاش موقع پر کردن فرم میلرزید انگار متوجه نگاهم شد که گفت:
_میشه نگاهم نکنید؟!
تکیه به صندلی دادمو گفتم:
_مگه شما چیز دیدنی ام دارید که من بخوام دید بزنم!
خودکارو تو مشتش فشار دادو برگه رو سمتم گرفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com