#پسرای_بازیگوش_پارت_312
درو باز کردمو خواستم برم بیرون که یکدفعه فرهاد مثل جن جلوم ظاهر شد ،دسته گلی پراز ،رزتو دستش بود،لبخندش بادیدنم تبدیل شد به اخم...
منم ازش متنفر بودم ،مرجان علاقه ی زیادی بهش نشون میداد ،به چشم رغیب میدیدمش،یه جورایی ازش متنفربودم...
بدون حرف از کنارش گذاشتم ،اما اون بازومو گرفتو گفت:
_کجا؟
برگشتمو بااخم بهش زول زدمو گفتم:
_شما؟
پوزخندی زد...
_دریا رو قراره جایی ببری؟!
_شما؟؟؟
_هـــه،زود بیارش ،خـــــانومم نگرانش میشه...
دندونامو روی هم سابیدم ،خانومم؟از کی تاحالا ،مردک دیوس!
چشمامو بازو بسته کردم تاکمی عصبانیتمو کنترل کنم ،ترجیح دادم باهاش هم کلام نشم ،سمت ما
شین رفتمو دریارو روی صندلی کودک گذاشتمو خودم پشت فرمون نشستم.
شناسنامه ای رو که مشتاقی باکلی دنگ و فنگ برای دریا گرفته بودو ازتو داشبورد بیرون آوردمو نشون دریا دادم...
_ببین دختریه بابا،این شناسنامته،ببین ،(جایی که اسم پدرو مادر نوشته میشه رو نشونش دادم )اینجا اسم بابا،اینجاهم اسم مامانه.
خنده کرد...
چقدر دلم برای خندهاش تنگ شده بود ،یه بوس محکم از لوپش کردم ،که صداش دراومد،سوئیچو چرخونمو ماشینو روشن کردم....
romangram.com | @romangram_com