#پسرای_بازیگوش_پارت_311

_اونش به تو ربطی نداره ،دریارو بده!
دستمو دراز کردم تادریارو بگیرم بغل،خودشو کشید عقب...
_خیلی دریارو دوست داری؟
_خب معلومه،آره.
_سرشو نزدیکم کردو گفت:
_اگه خیلی دوسش داریو میخوای،هرروز ببینیش بامن ازدواج کن!
هــــــا ،چه قدر وقیح بود ،بعد از اون بلایی که سرم آورد میخواست باهاش ازدواج کنم؟!
سیلی توصورتش زدم که کف دست خودم درد گرفت...
سرشو پایین انداخت و گفت:
_حق داری بزنی ،حق داری باهام ازدواج نکنی ،اما حق نداری دخترمو ازم جدا کنی ،من پدرشم من حق نگهداریشو داشتم...
از عصبانیت پرهای دماغم بازو بسته میشد...
_این حقو کی به تو داده؟ازت شکایت میکنم...
لبخندی زدو گفت:
_حتما اینکارو کن،چون بعدش باهم یه خانواده میشیم...
دستمو مشت ،کردم ،فقط میتونستم حرص بخورم...

میلاد"

تیر خلاص و بهش زدم ،همون جور که مشتاقیو پدرم میخواستن،مشتاقی میگفت تو این چند روز حسابی وابسطه ی دریاشده...

romangram.com | @romangram_com