#پسرای_بازیگوش_پارت_310

_اومدم دخترمو ببرم؟
_چـــــــی؟تو غلط کردی،حق نداری دست بهش بزنی بدش به من.
سمتش رفتمو دریا رو از تو بغلش چنگ زدم ،اما دریا گردن میلادو گرفتو شروع کرد به بابا،بابا گفتن...
میلاد دستی روی سرش کشیدو گفت:
_جون بابا،گریه نکن نفس.
_هـــه،بچه رو بده به من.
نگاهم کرد،حرفاشو متوجه نشدم ،فقط خیره ی چشماش بودم،چرا چشماش اینجوریه ،دل آدمو خالی میکنه ،چرا انقدر غمگین؟
سرمو تکون دادم ،تا به خودم بیام.
دریارو تو بغلش گرفتو باخودش برد ،خواستم دریا رو بگیرم که بیبی جلومو گرفتو گفت:
_بزار ببرش مادر،اونم پدرشه ،چند روز دیگه دوباره میگم بیارش.
_چند روز دیگه،من تااون موقع دق میکنم!
از کنار بیبی رد شدمو تو حیاط رفتمو صداش زدم.

_وایسا ببینم،کجا میبری دخترمو؟
سرجاش ایستاد اما برنگشت ،رفتمو جلوش ایستادم و گفتم:
_دریا رو بهم بده!
خیره نگاهم کرد...
_ها؟به چی ذول زدی؟!
_حالت بهتره؟

romangram.com | @romangram_com