#پسرای_بازیگوش_پارت_309
بیبی دریارو بغل گرفته بودو بالبخند بهم نزدیک شدو گفت:
سردت شده؟بیا توآشپزخونه برات یه چایی بریزم.
قبل از این که وارد آشپزخونه بشیم زنگ خونه به صدا دراومد ،
باخوشحالی گفتم:
فرهاده و سمت آیفون رفتمو بدون نگاه کردن درو باز کردم.
در ورودیو باز گذاشتمو خودم منتظرش شدم
بیبی_فرهاده ،ننه؟
برگشتمو بالبخند جوابشو دادم.
_آره بیبی.
برگشتم تا فرهادو ببینم که یکدفعه....
میلادو دیدم ،خشم تموم سلولهامو در برگرفت،یکدفعه مثل آتشفشان فوران کردمو بامشت افتادم به جونشو گفتم:
_آشغال اومدی اینجا چیکار مگه نگفتم دوست ندارم ببینمت،مگه حالیت نیس بی ناموس ،ازت متنفر...
هیچی نمیگفت ،اخماش توهم بود وسرش پایین ،این کارش جّری ترم میکرد...
بیبی دریا رو زمین گذاشتو منو از میلاد جدا کرد،نفس نفس میزدم...
_براچی اومدی؟
(فریاد زدم)
بدون توجه به من،دریایی که از گریه هق هق میکردو بغل کردو گفت:
romangram.com | @romangram_com