#پسرای_بازیگوش_پارت_308

بلندشدمو بین درختا شروع کردم به راه رفتن ،هوا تقریبا روبه تاریکی بود،پس چرا فرهاد نیومد؟!
هرروز این موقع ها میومد،معلوم نیس چرا انقدر دیر کرده!
گوشیمو از توجیب ،سارافونم بیرون آوردمو شمارشو گرفتم ،زیاد معطلم نکرد برای جواب دادن.
_جون ،عزیزم.
لپام،داغ شد،ناخونمو به دندون گرفتمو گفتم:
_سلام.
_سلام خانومی،حالت بهتره؟!
_ممنون بدنیستم،بیبی گفت زنگ بزنم بپرسم چراامروز نیومدی؟
عجــــب دروغی...
خنده ای کردو گفت:
_خب خانوم کوچولو به بیبی بگو نگران نباشه،توراهم دارم میام.
_کجایی؟
_چند تا خیابون پایین تر از خونتون،چیزی میخوای برات بگیرم؟!
_نه ممنون،منتظرتونم ،خداحافظ.
_خداحافظ،عزیزدلم.
سریع گوشیو قطع کردم تانفسم بند نیاد،از کی تاحالا انقدر فرهاد برام عزیزشده؟!
از بچگی همیشه کنارم بود،همیشه هوامو داشت،زمانی که مامان بابا مردن ،برام شد یه تکیه گاه...
نفس عمیقی کشیدم ،چقدر تشنه ی این باغ و عطر بوهای گلهاش بودم .
لرزی به بدنم رفت ،هوا خیلی سرد بود،نگاهی به خودم انداختم،چیز درستو حسابی تنم نبود سریع رفتم تو،کف دستامو بهم میمالوندم.

romangram.com | @romangram_com