#پسرای_بازیگوش_پارت_307
دیگه دوستندارم کنار پنجره بشینمو ،به گذشته فکر کنم،دوستدارم برم خرید(دستی روسر دختر کوچولوم کشیدم)دوستدارم لباسای ست با دریا بپوشمو خیلی کارای دیگه،احساس میکنم آزادم.
بیبی،دستامو تو دست گرفتو بایه لبخند گفت:
_خداروشکر ننه،مشتاقی آرزوش بود تو خوب بشی.
موهامو پشت گوش زدم ،شک داشتم درمورد اون بیابون بابیبی صحبت کنم،اما محبت های بی وقفه ی این چندروزش منو وابسته ی خودش کرده بود و اعتمادو جلبـ...،دلو زدم به دریا و شروع کردم...
_بیبی؟
_جون دل بیبی؟
_قبل از این که بهوش بیام ،تویه بیابون سرگردون بودم ،تنها خاطره ای که ازش به یاد دارم ،یه مرد باصورت نورانی و یه مرد جون که جلوی پای اون مرد نورانی زانو زده بود و به نظر میومد داره گریه میکنه ،اون مرده که صورتش نورانی بود بهم گفت بیدارشو.
بیبی شروع کرد به الله اکبر گفتنو ،ذکر گفتم ،کارش برام جای سوال داشت...
_بیبی چی شد،چیز بدی دیدم؟!
اشکی که از گوشه ی چشمش درحال چکیدن بودو بانوک انگشاش گرفتو گفت:
_قبل از این که عملت تموم بشه و به کما بری،میلاد برای شفای جونت رفت مشهد،اونجا توبه کرد،گفت تازمانی که مرجان بهوش نیاد برنمیگردم ،اون مرد نورانی امام رضا بوده ،اون پسره ی زانو زدهم میلاده ،که توی این چند وقت بارهای دراین خونه روکوبیده اما تو جوابشو ندادی.
_هــــه ،اونو توبه؟آشغال عوضی بیسیرتم کرد ،وحشیانه بهم تجاوز ک
رد ،اون وقت خدا بخشیدش؟
اگر خدا ازش بگذره من که نمیگذرم ،انشاالله بره بمیره...
از کنار بیبی بلندشدمو ازاتاق بیرون زدمو سمت حیاط رفتم.
از زور حرس بدنم میلرزید ،واقعا خدا بخشیدش؟
یعنی بدبختیایی که من متحمل شدم براش مهم نبوده ،کنار حوض نشستمو آبی به صورتم زدم،واااای دوستدارم خفش کنم...
romangram.com | @romangram_com