#پسرای_بازیگوش_پارت_306

امیر علیم چند روز نمیومد اینجا ،رفته تنگ دل ننش نشسته ،معلوم نیس چشه ،این چند روز اخلاقش خیلی سگیه ،نمیشه از جلو عقبش ردشد؛حسینم که رفته تو فاز ازدواج امروز رفته با اقاش صحبت کن و پاچه خواری کنه برای خواستگاری...
میلاد که ول معطل شده ،یه پاش اینجاست ،بقیه ی پاهاش خونه ی مشتاقیه...
خخخخخ کلا ریدم تو ضرب المثل.
امیرم بااون پشماش که جدیدا دراومده ،شبیه حجت الاسلاماشده،هروقت میبینمش بهش میگم تقبل الله حاج آقا ،اونه ،بـــــیشعورم فحش رکیکی میده و میره.
شرکتم که جدیدا فقط خودم میرم ،میلادم آگهی داده بوده برامنشی ،باید خودم ازشون تست بگیرم ،تا اینجا که هیچکدومشون به دلم نشسته ،یکی چاق ،اون یکی لاغر ،یکی باآرایش غلیظ ،یکیم عین هو میت پاشده اومده برای تست...
توکار خدا موندم.

مرجان"

بیبی پانسمان دستمو عوض کرد ،دریاهم بادقت مارو نگاه میکرد،یک آن اون بیابونو اون صورت نورانی باپسرکی که زانو زده بود جلو چشمام نقش بست...
یک لحظه موهای تنم سیخ شد ،بهتر از بیبی بپرسم.
_بیبی؟
همونطور که وسایل پانسمانو جمع میکرد گفت:
_جون بیبی؟!
_یه چیزی میخوام بهتون بگم،تروخدافکرنکنید من دیونما!؟
باتعجب نگاهم کردو کنارم نشستو گفت:
_نه ننه،چرا همچین فکری کنم؟!
سرمو پایین انداختمو گفتم:
_ازاون موقع که بهوش اومدم ،خیلی بهترم ،حال روحیم بهتره ،کرختو بی حس نیستم،دوستدارم صحبت کنم(نگاهی انداختم به پنجره ای که این چند وقت کنارش نشستم)

romangram.com | @romangram_com