#پسرای_بازیگوش_پارت_301
اما....
این دختر کوچولو چقدر زیباست ،چه چشمای گیرایی داره ،چرا انقدر دوستش دارم؟!
حسم نصبت بهش خیلی نابه ،رضا بالبخند صورتشو به صورتم نزدیک میکنه و میگه:
_خوبی مامان دریا؟!
من؟مامان دریا؟!دریا کیه؟
انگار چشمای سوالیمو خوند،برگشتو اون دختر نازو از بغل ملکه ی عذابم بیرون آوردو کنارم روی تخت گذاشت...
رضا_دخترت دریا!
دوباره خاطرات تداعی شد،اون شب تولد،سردرد،اتاق،تجــــاوز،شب بارونی،زنه فالگیر،خونه ی کاهگلی،درد سرسام آور و بعــــد....
این همون دختر بود،دختر من ،دختری که ازتو بغلم درش آوردن ،اشک تو چشمام حلقه زد،دست دراز کردم برای بغل کردنش،اما سرمی که تو دستم بود مانع شد،رضا دخترک رو بیشتر تو آغوشم گذاشت،قلبم تند تند میتپید ،د
خترک خنده ای کرد.
دخترم ،به من گفتن تو مردی....
حسین"
نفسی از سرآسودگی میکشم ،میلاد به خواسته اش رسید ،مرجانو به بخش منتقل کردن ،ثانیه ای دریارو از خودش جدا نمیکرد،جوری که پرستارا صداشون دراومده بود...
تو حیاط بیمارستان نشسته بودم ،هوا خیلی سرد شده بود،ژیپ کافشنمو تازیر گردنم بالا کشیدم ،هــــــی یعنی میشه پریچهر جوابمو بده!
به امید،حضرت رضا شمارشو گرفتم ،من مثل میلاد توبه نکردم ،اما قول دادم به روزای گذشته ام برنگردم...
اسم خدارو زیر لب گفتمو شمارشو گرفتم،چندین بار بوق خورد دیگه ناامید شده بودم که باصدای گرفته ای جواب داد...
romangram.com | @romangram_com