#پسرای_بازیگوش_پارت_300
_بـــه..وش اومد،مرجـــ...ان بهوش اومد...
از جام بلند میشد ،اشگ صورتمو خیس میکنه دوباره نگاهی به گنبد میندازمو دست روسینه میزارمو تعظیم میکنم
هیچ حرفی برای تشکر از این آقا ندارم....
مرجان"
توی بیابون بی اب علفم ،تو برهوتم،تک و تنها...
دورخودم میچرخم ،تشنه ام ،اما هیچ آبی نیست
کمی دور دست ها مردی رو میبینم ،پشت به منه ،زانو زده جلوی مردی باصورت نورانی اسممو صدا میزنه و التماس میکنه...
مرد نورانی دست بر سرش میکشه و سرش راسمت من میگیره ،صورتش واضح نیست ،اما صداش خیلی واضحه
(بـــــــیدارشو)
نیرویی عجیب ،مثل آهن ربا،منو میکشه و بعد سقوتمو روی جسمی حس میکنمو و بعد....
نمیدونم چقدر از اون سقوت گذشته بود که احساس تشنگی کردم ،چشم باز کردم،اما نوری که مستقیم به چشمم میخورد،اذیتم میکرد،چشمامو دوباره بستمو چند دفعه ی دیگه تکرار کردم ،سایه ی یه مردیو میدیدم،به نظر میومد بچه ای بغلشه ،چند بار پلک زدم تا دیدم خوب شد...
وااااای این که ملکه ی عذابمه!بند بند وجودم میلرزید ،هنوزم خاطرات تلخ اون شب مثل روز برام روشنه...
romangram.com | @romangram_com