#پسرای_بازیگوش_پارت_299

_آقای مشتاقی این کیه که براما تصمیم میگیره!؟
_پسر مباشرمه،پدرش دوست پدر میلادو دوست حمید م...

خنده ای کردمو گفتم:
_نه منظورم این نبود،خواستم بگم،مگه فوضوله توکارمادخالت میکنه؟مگه صنمی با مرجان خانوم داره؟!

_از بچگی باهم بزرگ شدن،همیشه سایه به سایه پشت مرجان بودو هواشو داشت،همیشه به خودم میگفتم هیچ کس به اندازه ی فرهاد لیاقت مرجانو نداره،اما حالا میبینم،تنها مورد ازدواجی که براش مونده ،فقط میلاده!
_میلاد پشیمونه.
_اینو کاملا میدونم...

میلاد"

تعداد روزهام از دستم در رفته ،دیگه انگیزه ای برای رسیدن به خودم ندارم ،ریشو سیبیلم بلند شده،تواین دوهفته شاید یه روز حموم رفته باشم ،اما راضیم از این عاشقی کردن تو حرم دوست راضیم ،افسوس میخورم چرازودتر از اینا اینجارو پیدا نکردم...
چه قدر آسمون امشب زیباست ،چه قدر ستارها پرنورن ،نگاهی به گنبد طلایی میندازمو لبخند میزنم،عـــــاشقتم مولا...
هیچ عشقی بالاتر از این عــــشق نیست.
حسینو میبینم که داره از دور میدو میاد...
نفس نفس میزنه،بند دلم پاره میشه،حتما اتفاق بدی افتاده!
_حســــین چی شده!؟
میون نفس نفس زدنش میگه:

romangram.com | @romangram_com