#پسرای_بازیگوش_پارت_298

چشماش شده بود قد نلعبکی،برای جلوگیری از سوالای بعدی ،تمام اتفاقایی که این چندروز افتاده بودو براش توضیح دادم...
بعداز تموم شدن حرفام دهنش قد غاری باز بود،دست انداختم زیرشو بستمش...
امیر_میلاد رفته مشهد؟!
دریارو تو بغلش گذاشتمو سمت اتاقم رفتمو گفتم:
_آره،منم باید برم بیمارستان پیش مشتاقی،هوادریارو داشته باش.
منتظر شنیدن غرهاش نشدمو بشمار سه لباس پوشیدمو از خونه زدم بیرون....

****

اوه اوه اوه ،این دیگه اینجا چکار داشت؟!
فرهاد مثل میرقضب کنار مشتاقی نشسته بود،راستشو بخواید انقدر قیافش ترسناک شده بود ،که یک آن پام قفل کردو نتونستم قدم بردارم،اونم سرشو بالا گرفتو بادیدنم مثل شیر زخم خورده سمتم یورش آوردو یغه امو گرفتو گفت:

_اون رفیق بی ناموست کجاست!؟(مشتاقی سعی میکرد آرومش کنه)چراخودش نیومده،از طرف من بهش بگو ببینمش ،زنده اش نمیزارم ،قید رفاقت بابامو،باباشو میزنم،قید مشتاقیو میزنمو سرشو از گردنش جدا میکنم...
به زور یغمو از مشتش درآوردمو گفتم:
_هیچ غلطیم نمیتونی بکنی،میلاد چهارتا رفیق داره که مثل شیر پشتشن.
_شـــــیر؟هــــه،شماها دربرار من شیر دستشویین!
با،بالارفتن صدامون ،پرستارااومدنو
دیالوگ همیششونو(اقا اینجا بیمارستانه آروم تر)گفتن...
مشتاقی برای جلو گیری از دعوای دیگه ای فرهادو به حیاط بردو بعد از چند مین برگشت،چه قدر توی این چند روز خمیده تر شده بود!

romangram.com | @romangram_com