#پسرای_بازیگوش_پارت_296
.
بادستام صورتشو قاب میگیرم،چه قدرصورتش پیر شده؟
چراتابه حال بهش دقت نکرده بودم؟!
_مامان،مــــ..امان..
دستی به صورتم کشیدو گفت:
_جانم؟
_هیچ وقت تنهام نزار!
صورتشو برگردوندو میون گریه گفت:
_عمر دست خداست،وقت زیادی برای باهم موندن نداریم پسرم....
دیگه طاقت نداشتم ،فضای خونه بهم تنگ اومده بود،سر مامانو بوسیدمو از خونه زدم بیرون،دوست داشتم فریاد بزنم،انقدر که حنجره ام پاره بشه...
سرعت ماشین خیلی بالابود،دلو زدم به دریا افتادم تو جاده ،اشک جلو دیدمو میگرفت...
ماشینی ازم سبقت گرفتو باعث شد تعادلمو از دست بدم ،فرمونو کج کردمو تو خاکی رفتم ،تبانیش ترمزی ماشین ایستاد،پیاده شدم ،هیچکس نبود،خودم بودمو خودم....
روزانو نشستمو خاک تو مشتم گرفتم،ناله کردم،فـــریاد زدم،اما هنوزم بغضی توی گلوم خفه ام میکرد...
رضا"
بایه دستم دریا رو که روی تاب بود و هول میدادم ،بااون یکی دستمم شماره ی امیر علیو میگرفتم،الان دیگه شیفت امیر علی بود تا از دریا مواظبت کنه،اما پلشت،جوابمو نمیداد ،انگار پیچید به بازی!
romangram.com | @romangram_com