#پسرای_بازیگوش_پارت_295
_آخه الان...
_خواهش میکنم.
_باشه الان میام
گوشیو قطع کردم ،فکرم درگیر شده ، دوباره چه خبر بود؟!
ماشینو از تو پارکینگ بیمارستان بیرون آوردمو سمت خونمون روندم ،ته دلم مالش میرفت،دلشوره ی عجیبی داشتم ،هی به خودم امید میدادم که هیچی نیست...
بالاخره بااون سرعت سرسام آوری که داشتم ،به مقصد رسیدم ،ماشینو پارک کردمو سمت خونه رفتم،کلیدوتو قفل انداختمو درو باز کردم ،خونه تو سکوت فرو رفته بود،کمی جلو رفتم صدای پچ پچ ازتو اتاق مادراینا میومد ،به سمت اتاق رفتم ،خواستم دستگیره ی درو باز کنم که یکدفعه گوشام تیز شد...
_مهدی چجوری بهش بگم که زمان زیادی دیگه برام نمونده!(باگریه حرف میزد)
_نمیدونم،نمیدونم!
_الاناس که بیاد؟
_آره بهش زنگ زدم گفت میام...
_این تومور بدخیم داره زندگیمونابود میکنه ،چه آرزوهایی داشتم،چه فکرایی تو سر داشتم،همشون دودشد رفت هوا...
دیگه نتونستم گوش بدم،پاهام سست شدو پشت درزانو زدم،باصدای افتادنم ،پدرم ازاتاق بیرون اومد،اشک صورتمو پرکرده بود،خــــدایا چرا؟
باکمک بابا بلندشدمو کنار تخم پیش مادر نشستم ،سرمو روی پاهاش گذاشتم ،دستاشو تو دست گرفتمو میبوسیدم ،کاشک زمان برمیگشت عقب و بیشتر پیش مادرم میموندم...
سرمو بوسید...
اونم اشک میریخت...
یعنی میشد دیگه مامان نباشه دیگه این دستانباشن؟!
اوووم،تاحالا بوی خوش مادرمو استشمام نکرده بودم ،بوی زندگی میداد،راست میگن تا چیزیو از دست ندی قدرشو نمیدونی!
خدایا من مادرمو از دست ندادم ،اما دلتنگشم،چه جوری التماست کنم تا ازم نگیریش؟!
romangram.com | @romangram_com