#پسرای_بازیگوش_پارت_294
_مامان خیالت نباشها،خودم مثل یـــــه مرد پشتتم.
همه گی به لحن بچگونه اش خندیدیم...
امیر علی"
توراه روی بیمارستان نشسته بودم مشتاقیم روبه روم بود؛رضا و دریاهم خونه بودن ،رفتمو کنار مشتاقی نشستمو دستاشو گرفتم.
نگاهم کرد...
غم تو چشماش به وسعت یه دنیابود...
لبخند امیدوار کننده ای بهش زدمو گفتم:
_دکترا گفتن ،بهوش میاد،نگران نباشید...
چند بار آروم روی دستم زدو گفت:
_از کارای گذشته ام پشیمونم ،از این که دریارو از مرجان جدا کردم پشیمونم ،شاید اگه این کارو نمیکردم ،حال مرجان بهتر میشد...
_دست سرنوشت اینجور نوشته،اگه دریا به خونه ی مانمیومد ،ماهنوز همون آدمای گذشته بودیم باهمون خطاهای نابخشودنی...
گوشی موبایلم زنگ خورد،از مشتاقی معذرت خواهی کردمو به حیاط بیمارستان رفتم ،پدرم بود،تماسو وصل کردم...
_الو!
_-سلام ،خوبی امیرعلی؟!
(صداش گرفته بود)
_خوبم،بابا اتفاقی افتاده؟!چراصداتون گرفته!
_هیچی نیست پسرم ،میتونی یه سر بیای خونه؟
romangram.com | @romangram_com