#پسرای_بازیگوش_پارت_293

_میریم عزیزم ،بزار کارمامانت تمام بشه میریم...
ساناز سرخورده،سرپایین انداختو گفت:
_بابام چی میشه؟!
سمیر یک دفعه ازجاش بلند شدو داد زد...
_بره بمیـــــره ،مگه ندیدی ،میخواست سرمامانو ببره ،هنوزم دوستش داری؟!

ساناز سرشو روی پام گذاشتو شروع کرد به گریه کردن ،سمیرم ،آرنجشو تکیه گاه زانوش کردو موزائیک هارو نگاه کرد

چه قدر بزرگ شده ،چه مردی شده بود!
عادله باید دلش قرص باشه که همچین پسری تربیت کرده ،نگاهم به سمیر بود که یکدفعه مثل فشنگ از جاش بلند شدو گفت:
_ اِاااا مامان اومد،خودشو توبغل عادله انداخت ،زن عمو ویلچرو میروند،عادله به نظر خوش حال میومد،دست ساناز گرفتمو باهم سمت عادله رفتیم...
دوتا بچهاشو تو آغوش گرفتو اشک شوقی ریخت.

آرش دستو پا بسته از اتاق بیرون آوردنو اجازه ی صحبتی بهش ندادنو بردنش ،انگار هیچکس ،مشتاق به دیدنش نبود،حتی سانازی که از عادله بارها شنیده بودم ،خیلی باباییه....
****

ویلچرو تو صندوق گذاشتمو ،پشت فرمون نشستم ،نگاه های خاصی که عادله از توی آینه بهم می انداخت،یادآور گذشته ی نچندان تلخم بود...
زن عمو_چند روز دیگه قراره برن محضر طلاقشو بگیره و راحت بشه...
سمیر جلو نشسته بود،برگشت عقبو گفت:

romangram.com | @romangram_com