#پسرای_بازیگوش_پارت_291

حسین"

از بین جمعیت درحال نماز عبور کردمو از

پلهای زیر حرم پایین رفتم ،به سختی میلادو پیدا کردم ،دیگه آخرای نماز بود ،تو دلم به میلاد غبطه خوردم،خیلی دیگه مونده بود تابه این حس برسم....
کنار نشستم ،تا نمازشون تمام بشه ،پلاستیک ساندویچ هارو ،روی پام گذاشتم ،گوشیمو از تو جیبم درآوردمو شماره ی پریچهرو گرفتم....
تواین چند روز خیلی پیگیر بودم باهاش تماس بگیرم،اما هربار بی جواب میزاشت،دخترپسرای جوونی که دست دردست هم بالبخند توی حیاط حرم قدم میزدن،باعث حسرت خوردنم میشد...
اگر اون زمان که پریچهر عاشقم بود،منم به اندازه ی الان دوستش داشتم،الان به جای این که منتظر میلاد بشم ،منتظر...
میلاد_حســــین!به کی زنگ میزنی؟
با صدای میلاد از فکرو خیال بیرون اومدم نگاهی به گوشیم انداختم،بازم بیجواب گذاشتم...
_هیچکس.
میلاد_نماز نخوندی؟
_نوچ
_چرا؟
ساندویچو از تو پلاستیک درآوردمو دستش دادم.
_بیا غذاتو بخور.
از دستم گرفتو گفت:
_نمیخوای جواب بدی!
_نوچ.

romangram.com | @romangram_com