#پسرای_بازیگوش_پارت_290


چند بار آروم پشت کمرش زدمو با لبخند جواب دادم...
_من که دلم خیلی گرمه به خوب شدنش ،بلند شو بریم زیارت....
زیر بازوشو گرفتمو بلندش کردم


میلاد"


به کاشیای سرد ،تکیه دادمو به مردم درحال رفتو امد نگاه میکنم ،چند روزه همین جا نشستم و به خودم قول دادم ،که تابه هوش نیومدن مرجان از جام تکون نخورم ،به صاحب این زریح قول دادم ،توبه کنم ،خوب بشم پاک بشم....
چقدر احساس سبکی میکنم...
انگار باری بزرگ از روی دوشم برداشته شده ،دارن اذان میگن....
سمت حیاط حرم میرمو کنار حوض بزرگ می ایستمو وضو میگیرم ،از مرد ریش سفیدی که چند شب پیش دیدم یاد گرفتم...
انگار فقط باید وضو رو یادم میدادو دلمو برای شفای مریضم گرم میکرد....
غیب شدنش هنوزم برام مبهمه.
ماشین های حمل فرش ،فرشهارو همه ی جای حیاط پهن کرده بودن....
چه قدر همه باعشق برای این آقای پراز مهربونی کار میکردن ،بدون وقفه و بدون خستگی...
دوباره پایین رفتم ،مثل همیشه همه جا پر بود ،به سختی یه جا پیدا کردمو با اعلام شروع نماز قامت بستم.


romangram.com | @romangram_com