#پسرای_بازیگوش_پارت_288
_دالا دادانگ ،اینم ،شما و اینم دریا خانوم...
دریا هم یه لبخند زد،مشتاقی از جاش بلند شدو ،صحنه های احساسی شروع شد ،مشتاقی مثل این فیلم هندیا،اسلومویشن ،شروع کرد به دویدونو اشک ریختن،دریاهم جوری می دوید که موهاش تو هوا معلق بود،دریا گفت:
_جـــــــد مـــــادری
مشتاقیم گفت:
_نـــــتیجه ام
و بـــــــوم آخرسرم همو بغل گرفتن...
باشوکی که بهم وارد شد یه دفعه از فکرو خیال دراومدم،تشری به امیر علی دادمو گفتم:
_دفعه آخرت بود ،انگشتتو کردی تو پهلوما!
امیر علیم شروع کرد چشمو ابرو اومدن
_چرا چشاتو کجو کوله میکنی؟
_مشتاقیو ببین...
اینجارو ببین ،چه همه گرفتن بغل،مشتاقی پیشونیه دریارو بوسیدو سفت به خودش فشارش داد ،فکر کنم رِق دریارو درآورد...
مشتاقی_شبیه مرجانه!
امیر علی بالبخند گفت:
_آره خیلی...
_آقای مشتاقی از مرجان خانوم چه خبر؟
رفت تو لَک و گفت:
_تو کماست ،دکترا گفتم امیدی نیست...
romangram.com | @romangram_com