#پسرای_بازیگوش_پارت_287
_چراخودت نمیپوشی؟!
_آخه من از تو لاغر ترم ،تو فِیست بیشتر به زن زائو میخوره!
باچشمای گشاد شده گفت:
_چـــــــی؟!من نمیپوشم.
یه لبخند بهش زدم ،که گوشه ی لبم بالا رفت
_میپوشی...
_نمیپوشم
خــــلاصه من بهش زور شدمو لباسو تنش کردم ،یه شالم سرش انداختمو گفتم:
_امیر علی آخو واوخ کن ،انگار که دردته!
باعصبانیت بانوک پا زد تو ساق پامو گفت:
_خفه شو فقط رضا ،دریارو میخوای چکار کنی؟
پامو ماساژ دادمو گفتم:
_دریارو میزارم زیر لباست دیگه!
باکلی بدبختی دریا رو زیر لباس امیر علی جاساز کردیمو ،وارد بیمارستان شدیم ،به امیر علی گفتم،سرشو پایین بگیره و شالشو رو صورتش بیاره ،خودمم از پذیرش ،سراغ مشتاقی رو گرفتم ،تو اورژانس بود...
تو بخش اورژانس بودیم ،مشتاقی روتخت
خوابیده بود ،بایه سلام اعلام وجود کردیم ،سرشو چرخوندو بادیدنمون تعجب کرد ،یکدفعه شروع کرد خندیدنو گفت:
_این چه وضعشه؟امیر علی چی زیر لباسته؟!
امیر علیم دریارو بیرون آوردو گفت:
romangram.com | @romangram_com