#پسرای_بازیگوش_پارت_286

_منم نه.
داشتم دورو اطرافو نگاه میکردم ،که یه زن باردار نظرمو جلب کرد،یه جرقه تو ذهنم زده شدو بشکنی توی هوازدم،امیر علی دریا ،همینجوری نگام کردن...
امیرعلی_پیدا کردی؟!
_آره،من برم داخلو زود میام.
امیر علی _باشه ،زود بیا..
از حراست رد شدمو ،سمت نگهداریه بیمارا رفتم ،وارد بخش شدم،یه زن همراه باچرخ دستی از تو لباس های نشسته ی بیمارارو تو چرخ دستی میریخت ،ا وارد اتاقی شد تا لباسارو بیاره ،منم یه دست لباس بیمارستانی گشـــــاد از چرخ دستیش درآوردمو فلنگو بستم

یه ویلچرم برداشتمو از بخش زدم بیرون ،امیر علیو دریا جلودر منتظر بودن ،بادیدنم باتعجب گفت:
_میخوای چکار کنی؟
_بیا حالا!
بردمشون پشت بیمارستان ،لباسارو سمتش گرفتمو گفتم:
_بپوش.
از دستم گرفتو گفت:
_اینا چین؟!
_لباسن!
لباسارو باز کردو نگاهشون کرد
_اینا که لباس زنونست!
_زود باش بپوش.
لباسارو سمتم پرت کردو گفت:

romangram.com | @romangram_com