#پسرای_بازیگوش_پارت_285

_یه وقت نچایی!تو بمون پیشش.
لبخندملیحی زدو گفت:
_من برم لباساشو بپوشمو بریم.
اولین لباسی که جلو دستم اومدو پوشیدم ،یکمم موهامو درست کردمو از اتاق زدم بیرون ،امیر علیم خودش آماده شده بودو داشت لباسای دریا رو تنش میکرد...
امیر علی_ای جووون چه خشگل شدی ،چه لباسابهت میاد!
آره واقعا دامن چین چینیه آبی کاربونیش با تاپ،سفید خیلی بهش میومد ،جورابای توردارشو از تو کشوش بیرون آوردمو پاش کردم.
_دریا خانوم چه تیپی زدی!
دریاهم لبخندی زد ،که دندونای تازه نیش زده اش نمایان شد .
امیر علی موهای دریارو شونه زدو با کش بست ،دوتا نخل کوچولو روسرش سبز شد ...
_امیر علی تامن برم ماشینو آتیش کنم شماهم بیاید...
امیر علی_باشه برو تا بیایم
پشت این حرفش دریا رو بغل زد ،منم ازخونه زدم بیرون.
*****
بهمون اجازه نمیدادن دریارو داخل ببریم ،سرهمین تو حیاط بیمارستان نشسته بودی

مو دنبال راه چاره میگشتیم دریا رو باخودمون ببریم داخل...
امیر علی_فکری به ذهنت نرسید؟
_نه!تو چی؟


romangram.com | @romangram_com