#پسرای_بازیگوش_پارت_284

_وایسا این دستو باهم بازی کنیم بعد میریم!
یغمو گرفتو گفت:
_انقدر خونسرد نباش رضا ،اون دختر مادر دریاست...
دستشو از یغه ام جدا کردم
_باشه باو ،آدرسو حسین گفتن ،بپوش تا بریم.

دریا اومدو آویزونه پای امیر علی شد.
امیر علیم درمونده نگاهم کرد و گفت:
_اینو چکارش کنیم؟
_امیر کو؟زنگ بزن بهش بگو بیاد هوای دریارو داشته باشه.
_امیر که رفت شهرخودشون،گفت کار واجبی براش پیش اومده!
_اخه الان وقت مسافرته؟!
_حتما بنده خدا کار واجب داشته!
_امیرو بیخی ،لباسای دریارو بپوش ،تا ببریمش.
باچشمای گشاد شده گفت:
_ببریمش بیمارستان؟!
_ایده ی بهتری داری؟
یکم سرشو خاروندو گفت:
_خب تو بمون،پیشش من میرم بیمارستان!

romangram.com | @romangram_com