#پسرای_بازیگوش_پارت_283
_فعلا شرت کم.
_خدافظی.
گوشیو روی میز پرت کردمو ،دسته سگا رو دست گرفتم ،با امیر علی ماشین بازی میکردیم...
به امیر علی نگاه کردم ،خواستم بگم شروع کن ،که دیدم ،انگشت به دهن با چشمای ورقلمبیده داره نگاهم میکنه ،دستشو از دهنش درآوردمو گفتم:
_چته؟
_اینجا چه خبره؟
گلومو صاف کردمو گفتم:
_هیچی بابای دریا میلاده
بعدش یه لبخند ملیح زدمو ،پلکامو چند بار پشت سرهم بازو بسته کردم...
امیر علی_هــــــــا؟!
دست رو گوشم گرفتم..
_چته حیـــوون چرا داد میزنی؟
_رضا؟واقعا؟(انگشت اشاره اش رو سمت دریا گرفت که با کمک از مبل سرپا ایستاده بودو با خنده براخودش دست میزد)
_اره باو،تازه ننشم ،مرجانه،راستی مرجان رگشو زده(باخونسردیه تمام گفتم)
_چـــــی؟
یکی خوابوندم تو سرشو گفتم:
_کم داد بزن سرم درد گرفت...
امیر علی یکدفعه از جاش بلند شدو گفت:
_کدوم بیمارستان رفتن؟
romangram.com | @romangram_com