#پسرای_بازیگوش_پارت_280

تعدادشون زیاد بود،شاید ده دوازده نفر.
زنی گریه میکردو به پاش میکوبیده و برای دختری که جلوی پایش زانوزده بود نوحه سرایی میکــرد...
مردی چند قدم اونطرف ترایستاده بودو دست به چهره گرفته بودو گریه میکرد.
خیلی کنجکاو

شدم،مگه عزیزشونو از دست داده بودن؟

مردی کنار زن اومدو میخواست آرومش کنه ...
_چرا گریه میکنی؟ چرانو حه سرایی میکنی؟ هنوز که زنده استو داره نفس میکشه.
زن باگریه گفت:
_دکترا میگن سکته ی مغزیو قلبی کرده،چجور امیدی داشته باشم،واااای به مهسا چجور بگم ،چجور بگم که باباش داره میمیره؟
دختری که جلوش زانو زده بود به صدا دراومد:
_خاله غصه نخور ،انشاالله خدا رحمش میاد،توکل کن به خدا ،خــــــدا به اون امام رضایی که رفتم مریضمونو شفـــا بده....
دیگه نموندمو بقیه ی حرفاشونو نشنیدم ،همش این حرف دختر تو ذهنم تکرار میشد ،شــــفا ،امام رضا....
زیاد از خوبیای این آقا شنیده بودم ،اما تابه حال از نزدیک ندیدم.
جرقه ای تو ذهنم زده شد ،منم میرم ،منم میرم التماس ،مــــیرم مشهد...


حسین"

romangram.com | @romangram_com