#پسرای_بازیگوش_پارت_278

منظـــورش چی بود؟!)
دوباره نگاهی به مشتاقی انداختم،
معلومه که نباید یادت بیاد،دیدار شما فقط تو کودکی بود تو همین باغ ،زمانی که حمیدو مژگان زنده بودن...
حمید بهترین دوست پدرت بودو وبرعکس،هردو عاشق مژگان بودن،اما زمانی که پدرت فهمید حمیدم مژگانو میخواد پاپس کشیدو ،بدون وقفه با مادرت ازدواج کرد...
اشکی از پلک پیرش چکید.
_خیلی سال گذشته،اما هنوزم داغشون برام تازست و سنگین...
(باعصاش به شونه ام کوبید...)
اما مُهری که تو،روی پیشونیه این دختر گذاشتی بیشتر پیرم کرد،نوزده سال ازش مراقبت کردم،نزاشتم دست احدی بهش برسه اما تو...
پدرت برای قرار ازدواج تو مرجان اینجا اومده
(چــــــی؟ازدواج؟باکسی که بادیدنم میترسه)
_چراتعجب میکنی؟ازدواج بهتره یاچوبه ی دار؟
(جوابش مثل روز برام روشن بود،ازدواج بهتر از مردن بود،مخصوصا اگراون شخص مادر دریا بود...)
سرم پایین بود نمیخواستم لبای خندونمو ببینن،یکدفعه صدای جیغ ننه قمر و بعدش ملافه ی خونی و رگ بریده شده ی مـــرجان.
سقــــوط مشتاقی...

حسین"

چرا انقدر اینجا شلوغه؟
ماشینو کمی پایین تر پارک میکنمو ،خودمو ازبین جمعیت رد میکنم،یعنی چی شده؟

romangram.com | @romangram_com