#پسرای_بازیگوش_پارت_277

آبروهاش گره شد،رگ گردنش برآمده!
_خیلی وقت نیست که میدونم.
نگاه به مرجان انداختم،بالشتش رادر آغوش گرفته بودو ،به من خیره شده بود،هرچند ثانیه ی یک بار،اشکی از چشماش میچکید...
از جام بلند شدم،باپشت دست،به دماغم کشیدم.
_چجوری...
_چند ماهیه ی میدونم،میدونم اسم دخترتو دریا گذاشتی(یکدفعه برگشتو مشتی به صورتم کوبید)
میخواستم ،بکشمت،همون شبی که فهمیدم،شبی که دخترتو تو بغلت دیدم....
دستی به لبم کشیدم،خون روی انگشتمو با پیراهنم تمیز کردم.
جلوم نشست...
میدونی چی نجاتت داد؟!
سوالی نگاهش کردم...
_فامیلیت و اسم پدرت!

مشتاقی_خیلی دنبالت گشتم،تهرانو زیرو رو کردم،بالاخره پیدات کردم،چندماه پیش،تمام کارای شکایتو پیش برده بودم،اما یه چیز، کارو خراب کـــرد(بافریاد بلندی که زد لرزی به بدنم رفت)نخواستم آبرو پدرتو ببرم،نخواستم تا چوبه ی دار بکشونمت،فقط و فقط به خاطر دینی بود که به پدرت داشتم...
(دینی که به پدرم داشت؟!)
زندگیتو مدیون پدرتی،الان که ایرانه فقط به خاطر توئه!
(مرجانو نشونه گرفت و فریاد زد)
این دخترو به یاد نمیاری؟!
(نگاهی به مرجان انداختم...

romangram.com | @romangram_com