#پسرای_بازیگوش_پارت_276
_میشه برم پیششون؟!
_آره ،البته!
سمت اتاق مرجان میرم.
درب اتاقو باز میکنم،مشتاقی درحال لقمه گذاشتم دهن،مرجانه،بادیدنم شکه میشه،اما نگاه مرجان پر از ترسه....
چه به روزت آوردم مرجان!
زانوهام میلرزه،دست ننه قمرو از بازوم جدا میکنمو،به داخل اتاق قدم برمیدارم،مرجان جیغ میزنه،خودشو میزنه مشتاقی میخوام آرومش کنه،نمیتونه!
سمت مرجام میرم جلوش زانو میزنم،سجده میکنمو بی مهاباد اشک میریزم،خدایا میترسم،از مردن میترسم،از جهنمت میترسم....
صدایی نمیاد،فقط صدای گریهام تواتاق میپیچه...
مشتاقی_میلاد؟!
دستشو روشونه ام گذاشته و قصد بلند کردنمو داره
باصدای دورگه ام که به خاطر گرفتگیه گلومه میگم:
_نه بزارید ،حرف بزنم،بزارید،صورتتونو نبینمو اشک بریزم،بزار اعتراف کنم
مشتاقی فشاری به بازوم آوردو گفت:
_نیازی که به اعتراف نیست...
شوک زده بلند میشمو خیره نگاهش میکنم،چشمم صورت خنثاش رو رسد ،میکنه ...
حالت صورتش قابل خوندن نیست...
نمیدونم بپرسم یا نه،اما میپرسم.
_شمامیدونستید؟!
romangram.com | @romangram_com