#پسرای_بازیگوش_پارت_275

باچشمایی گشاد شده و حالت ترسیده گفت:
_صبح میگفت،میخواد همه چیزو به مشتاقی بگه!
_ها؟!چه غلطی کنه؟
احساس میکردم گوشام داغ کرده،رضا رو از جلوم کنار دادمو،سمت کمدم رفتمو ،یه دست لباس بیرون آوردمو سریع پوشیدم..
رضا_کجا میخوای بری؟!
_میرم جلوی اون احمقو بگیرم.

منتظر جواب رضا نشدمو سریع از خونه بیرون زدم،خدا میدونه ماشینو باچه سرعتی میروندم،خدا خدا میکردم هنوز به خونه ی مشتاقی نرسیده باشه،از زور استرس و عصبانیت زیر چشمم،نبض گرفته بود،خدایا خودت بهمون رحم کن...

میلاد"

جلوی خونه ی مشتاقیم،اما پاهام سسته،لمسه،نمیتونم قدمی به جلو بردارم،انگار وزنه به پاهام وصل کردن،باهزار زور و زحمت خودمو جلوی آیفون میرسونمو زنگ میزنم،بدون وقفه ای،تـــیک،و بعدش وارد خونه میشم،دیگه این باغ پراز دارو درخت زیبایی برام نداره،این حوز پراز آب جذابیتی نداره،ننه قمرو میبینم که بالای پلها ایستاده و بالبخند نگاهم میکنم،یعنی بعد از حرفایی که قراره بزنم،بازم بهم لبخند میزنه؟
ننه قمر_سلام پسرم،وااای(سیلی به صورتش زد)خدا مرگم بده،چرا اینجوری شدی؟
احساس میکنم روی هوا راه میرم ،دستمو به نردها میگیرمو به سختی بالا م

یرم،لبخندی به ننه قمر میزنم...
_سلام،بااقای مشتاقی کار دارم!
زیر بازمو میگیره و کمکم میکنه به داخل بیام...
_بیا پسرم،انگار حالت جا نیست! بیا بریم مشتاقی تو اتاق مرجانه.

romangram.com | @romangram_com