#پسرای_بازیگوش_پارت_274
اشک صورتمو خیس،کرده بود.برای اولین بار تو زندگیم میترسیدم.
ازخونه بیرون زدمو سمت خونه ی مشتاقی رفتم.
حسین"
باچشمایی تنگ شده،صفحه ی گوشیمو نگاه کردم،پیامی از طرف،پریچهر داشتم.
سعی میکردم،چشمای خواب آلودمو باز کنم،اما به خاطر بیخوابی های دیشبم،خیلی خسته بودم
(وقت زیادی ندارم،چند روز دیگه عقدمه،باید زودتر اقدام کنم،پس چی شد؟)
پوفی کردمو پتو رواز روم کنار زدمو نشستم.
براش نوبت گرفته بودم،پیش بهترین دکتر،اما نمیخواستم این کورسوی امیدو از بین ببرم،میخواستمش،پریچهرو باتمام وجود میخواستم،گذشته رو براش جبران میکنم.
از جام بلند شدمو شمارشو گرفتم،هرچی زنگ خورد جواب نداد،دوباره گرفتم،سه بار دیگه گرفتم اما جواب نداد.
اما بیخیالش نشدم،گوشی رو روی میز گذاشتمو به سرویس بهداشتی رفتم.
چند بار مشتمو پراز آب کردمو به صورتم پاشیدم ،خنکیش حالمو خوب میکرد...
چند ضربه ی محکم به در دستشویی خوردو بعد رضا باهول درو باز کردو گفت:
_وااااای بدبخت شدیم،میلاد رفت!
از سروصورتم اب میچکید همونجوری بیرون اومدمو گفتم:
_میلاد کجا رفت؟
romangram.com | @romangram_com